![]() | |||||
آدمي در آفريِنش از تولد تا مرگ با انسانها , آ ئينها و اسطوره هايي مواجه ميشود که گاه تمام دوران زندگي خود را به پاي آنها ميریزد و سيري ناپذير به آنها که فکر و فلسفه شان هستي انسان را دگرگون ساخت ,عشق ميورزد و همسفر ميشود.اينجا سخن از معاشقه است و بي تردید پاي استدلاليان چوبين , که در عصر ما, عشقها آهنهاي پولادين را نيز که با منطق و محاسبه سر به آسمان سوده بودند,خم کردند.در آفرينش نيز کلام همين است.
| ![]() | ||||
فرانتس ژوزف هايدن با نواهای مينوي خود در رياضتي تام ,سخن از عشقهاي باشکوهي ميراندکه آدمي را به اهورا رهنمون ميشود.زندگي,طراوت و شادماني نت به نت آثار او را مملو ميسازد. و اينجاست که در برابرش به احترام سر خم ميکنيم و به نبوغ خداييش درود ميفرستيم.اسطورهاي که نزديک به صد کوارتت زهي از خود به يادگار گذاشته است و اين تنها جزئي از آثار اوست. يوهان سباستيان باخ در مسير تحول موسيقي چونان آيينه اي دو سويه است.سويي به گذشته و سويي به آينده.کانتاتا در مقابل سوناتا,آواز در برابر ساز. و او مردي از اهالي زمين بود که چراغي بدست داشت و راه موسيقي را براي ابد نور ميتاباند.شيفته بود و خداوند را ميجست.آزادي را موهبتي الهي ميدانست و در جاده هاي والا و بالاي تکامل قدم برميداشت.بي شک همو بود که شرايط حضور بي همتاي ديگري را فراهم آورد.کسي که زنجير هاي اسارت را از دست و پاي موسيقي بريد و انسان را خطاب قرار داد.
لودوِيک وان بتهوون رازواره و عرفاني بود. آداب و رسوم زمانه اش را يکسر به سخره گرفت. گفتند عصر موسيقي فکر و فلسفه به پايان رسيده است و او تنها براي فکر و فلسفه سرود. با سرنوشت بدفرجام به نبرد برخاست و پيروزي ابدي را از آن خود ساخت. اريک ساتي جلوتر از زمانه اش مي انديشيد، هرچند که محافل محافظه کار گاه راهش را سد مي کردند. او فيلسوفي متفکر بود که همکاري صميمانه اي با ژان کوکتو و پابلو پيکاسو داشت. سقراط، اثر ديگر ساتي، کاري متهورانه محسوب مي شود. او همچون ديگر اسلافش سراسر عمر خود را رزميد و امروز نيز با آثارش مي جنگد. بي شک رسوب تارِيکي در حد ذره نيز نابود خواهد شد. آرام خاچاطوريان در گايانه، زن با شهامت ارمني را ترسيم مي کند. او به خاطر آزادي و پيروزي بر دشمن، فداکاريهاي بي شماري را از خود نشان مي دهد. تمام صحنه های اين بالت را تمهاي مختلف محلي و ترانه هاي فولک مملو مي سازد و موسيقي رقص در اولين پرده از قسمت سوم اين باله با شور و حال خاصي پايکوبي کردها و آذريها را جلوه گر مي کند. يکي از زيباترين آنها رقص شمشير نام دارد که شهره خاص و عام است. خلاقيت خاچاطوريان به وسعت سالهاي زندگي او بود و اينک در يکصدمين سال تولدش هنوز زبان گوياي موسيقيايي اش به همان روشني و دقت، پايدار و مترنم است. حقيقت جغرافياي خاصي ندارد، همه سرزمينها، ملتها و انسانها را خطاب قرار مي دهد و از زنگار زمانه به دور مي ماند. جوواني گابريلي از نغمه پردازان ونيزي اواخر رنسانس بود. اين شهر در سده 16ام به کانون موسيقي سازي و آوازي جهان مبدل مي شود. تجلي باشکوه تفکر و زيبايي در نقاشي، معماري و موسيقي آدمي را بر جاي خود ميخکوب ميکند و فرصت ميدهد تا به مرور زمان، از معراج خشن و ناهمساز آزادي بالا رود.آزادي از درون، از جهل، شرارت، حسد وترس، تنبلي،پندارهاي دروغ و دست آخر از بتهاي محترم و مکرم. بي ترديد لوييجي بوکريني سزاوار توجه خاصي است،زِيرا در هستي ،جوهري وجود دارد که انسان را وا مي دارد تا با درهم ريختن ماده و تسليم روح به هدفي والا، خود را ديگرگون سازد. و بدين دليل است که در عشق و دوست داشتن افسانه اي يافت نميشود. همه اميد و رستگاري است. آدمي در وراي سوداهاي فردي خود، در وراي عادت راحت و فراغت، فراتر از وجود خود، آرماني را تعيين مي کند و توقف نکردن را تا عروج ادامه ميدهد و مي انديشد تنها در اين صورت است که به فرهنگ، انسان، يگانگي و حقيقت دست مي يابد. سليمان علعسکرف نيز اشتياق و شيفتگي خود را با تحصيل موسيقي در هنرستان موسيقي شوشا آغاز مي کند و راهي را پيش مي گيرد که او را يکي از پيروان قوم متفکر مي سازد. قره باغ در آذربايجان، خواستگاه هنرمندان بزرگي است و سليمان با الهام از مناظر بديع و با شکوه آن ديار، آثار خود را تصنيف ميکند. وي چون ديگر پيشينيانش با بکارگيري نتهاي موسيقي، جوشش دروني اش را به سکون مبدل مي سازد. هر نت به صدفي سخت مي ماند که نيروي عظيم و معجزه آسايي را در خود نهفته دارد و او براي دريافت معنا مي بايست آنرا در روح خود پرورش دهد و در انفجار بزرگ متولدش سازد. اين راه اثيري تمام کساني است که در وطن کوچک خود، زمين، به معنا و انسان مي انديشند. سالهاي سال پيش از زمانيکه هنري پرسل به کار آفرينش ملکه پريان با اقتباس از روياي نيمه شب تابستان، اثر شکسپير مشغول بود، انديشه اي جز زيبايي و آزادي نداشت. هنرمند بزرگ به آن سوي جريان واقعيت روزمره نگاه مي کرد و نمادهاي جاوداني و تغييرناپذير را مي ديد و در کنار فعاليت هاي نا منظم و اغلب بي ثبات انسانها، جريانهاي بزرگي را تشخيص مي داد که روح او را به تسخير خود در آورده است. پرلود، هورن پيپ، اورتور،اير و...ده موومان ملکه پريان ، مدرنيته او را در شهر آرماني نمايان مي کند. رقصهاي پي در پي، شکلهاي بي شمار زندگي هستند. فکرت اميرف از دوران طفوليت با موسيقي آشنا شد. در ميان نغمه هاي دل انگيز به جستجوي غليانهاي روحي خود پرداخت. زيبايي او را نامزد کرده بود و روح او علي رغم مقاومت ظاهري اش قبضه مي شد. سرنوشت تصميم داشت او را در صف قهرمانان و قديسان قرار دهد. شوستاکوويچ مي گفت "ملودي روح خلاقه کار اوست." و او مي دانست که شيطان بر قله زندگي راحت غنوده است. لذا رنج را انتخاب مي کرد و بر لوح موسيقي همچنان سرود جاودانگي سر مي داد. نيکلا ريمسکي کورساکوف به نوبه خود دوست داشت بر ابتذال، لذت و مرگ چيره شود. خلاقيت تاثير عميق خود را در چهره اين يک نيز بر جاي گذاشته بود. رستاخيز موسيقي اينک همه چيزهاي مرده، بيجان و درهم را زندگي و نظم مي بخشيد و سازها در جلو ديدگان تيزبين و پاک سرشت او چنان مي خواندند که آسمان نورافشان مي شد و کهکشان هنر زشتيهاي انبوه را فرو مي پوشاند. گوش به نغمه بسپاريم و در آرامش جاودانه موسيقي مستغرق شويم و ايمان بياوريم که ارزش انسان نه در پيروزي، که در تلاش براي پيروزي نهفته است. آفرِينش، بسان عشق، جستجويي فريبنده است، سرشار از بي يقيني و انتظار. بهمن مه آبادي تابستان82
| |||||
| English | |||||
[ Home ] [Album ] [ Gallery ] [ News ] [ Voice ] [ About us ] [ Contact us ] [ Creation ] [ Benedictus ] [ Gaiety ] [ Winter ] [ Fall ] [ Summer ] [ Violin ] | |||||