از ديرباز آدمي با كوششي بي دريغ و ستيزنده بر آن بوده است تا ديوارهاي برافراشته در ميان خود و مشعلهاي آزادي و دانايي را از بيخ و بن بركند و راه بسوي اصليت خويش كه جاني خدايي و اهورايي است باز كند و پيكار ديرسال خود را بر عليه كهنگي و واماندگي با توانايي هرچه گسترده،پوياتر سازد.به انديشه ارج بگذارد و تنها با ابزار يكي نه،در برابر همه تاريك انديشان و نويد دهندگان سرابهاي دروغين بايستد .

او با چنين انديشه اي دست به خلاقيت زد و علي رغم همه محروميتها،ديگر همتايانش را ندا در داد.عشق،زيبايي و وارستگي را در آثار خود به هديت نهاد و بي آنكه از‌ آلام و مصايب زميني تيره و رنجور شود،نت هايي به شفافيت ستارگان آفريد.هر چند دنيا وابستگان و سياه دلان گفتند:او هيچ ندارد.موزار زندگي روزمره را كه مشتي تشريفات توخالي و بيفايده بود،كناري نهاد و دربهاي كوشش و خلاقيت خدايي را بر آن گشود.پاگانيني با نبوغ خود،معاصرانش را تحت تأثير قرار داد و خود را در موسيقي جاودانه كرد.او رسوم دنيوي را كه به ظاهر هم چاشني تقدس داشتند،تكاند تا پرده از اسرار آنها بردارد و رسواييشان را بر سر كوي و برزن بكويد.زيرا هر جايي كه انساني شايسته نام انسان يافت شود بي شك صليبي نيز در كار است تا از جلجتاي خويش بالا رود.اينجا سخن از مليتي خاص نيست،نيك انديشان كه وارث راستين ذات حقند در سر تا سر گيتي به يك آرمان ديده دوخته اند.سعيد رستم اف بي آنكه كلامي را به زبان جاري سازد،دانه بذري را به ما نشان مي دهد كه با درايت آنرا كاشته و اينك روييده،گل داده و زيبايي پديدار ساخته است.چنين روندي روح او را به تكان در مي آورد و شوق آزادي را در درونش روشن مي سازد.اين سو وآنسوي زمين،انديشه فرادست،اگر چه گاه زيربنا و رشد وبالندگي همگوني ندارد اما در نهايت به يك چشم انداز و رنگ آميزي معيني مي رسد،همچون موريس راول كه استاد چشم انداز و رنگ آميزي در اركستر و پيانو بود،سخت گير و شكيبا.وي همانند دبوسي مي انديشيد با آنكه گاه راهش با او يكي نبود.ريگودون و منويت از دوره باروك در آرامگاه كوپرن 1917-1914‏شيفتگي اش را به رقص و آزادي نشان مي دهد.ليكن همه واقفيم كه سخت كوشي و شيفتگي آنگاه به سراغ آدمي مي آيد كه او به باوري رسيده باشد.
وقتي دل دوست مي دارد ديگر افسانه اي وجود ندارد همچنانكه چيزي جز شهامت،توكل و عمل پربار نيز در آن يافت نميشود.پيتر ايليچ چايكوفسكي هم چنين مي انديشيد.موسيقي را به هر كار ديگري ترجيح داد و تص
نيفاتي را از خود به يادگار گذاشت كه علي رغم ملي و جهاني بودن،شخصي و سودايي بود و در بر دارنده ملوديهاي زيبا كه همانند باله آكنده از انعطاف و حركتند.خوار شمردن خنده،گرسنگي،توقف نكردن تا فاصله بينهايت و جستجوي اصالت و يگانگي براي دستيابي به عروج،آدمي را دم به دم مي آزارد اگر چه غور معنوي هم در اين يك نهفته است،يوهان پاكل بل در سرود مينوي خود جز اين را نويد نمي دهد.آثار او سادگي و عظمت را در خود جاي داده اند.مينياتور چون تابلوي باشكوه آفرينش است كه درآن رنگهاي سرد و گرم در طرحي كه نقاش ازل مي ريزد به كار آمده اند.انديشه مداران مي بايست از دامنه به قله درآيند و رخصت دهند كه درونشان منفجر شود تا روح زنداني خلقت آزادي يابد.كانن از پاكل بل چنين سرشتي را داراست.مبارزه بشر پنداري عادتي ترك نشدني است! زيرا كه ضد قهرمانان مدام در تكاپويند! قهرمان تنها مي ماند! اوهام به او يورش مي آورند و او در زير چنگالهاي پندار به بند كشيده مي شود.شايسته آنانند كه وهم بدرند و پندار به زير كشند كه در گوشه اي از زمين اوزير خاجي بي چنين كرده است.اپراي كوراغلو داستان پيروزي آزادي است،شعر با شكوه عشق،دانايي و تواناييست.انگلها به ديواره پندارهاي دروغ چسبيده اند و دشمنان در انتظار سقوط ما هستند،كوراغلو در روياي نگار،ساز و شمشير آزادي مي زند و مندلسون آواز بهار سر مي دهد،سرودي به ملاحت آب جويبار به گاه آواز پرندگان در بهار.
مدحت احمداف داستان رستگاري خود را به شكلي نو نمايش مي دهد.سالهايي كه دشوار بود و لحظاتي كه آفتاب دميد و توماس آلبينوني در سمفوني اسمي خود كه به كنسرتويي شبيه است،سه موومان دشوار را به نظم در مي آورد.
ونيز همواره مهد تفکر و جمهوري بوده است و آلبينوني موسيقي و ملودي هاي بديع خود را مديون آن ديار است.
داستان خيالي لرمانتف در ماسکاراد، خاچاطوريان را بر آن ميدارد تا سوييت باشکوهي به تصنيف در آورد.
والس مسحور كننده اين مجموعه،تصوير روشني را از آشوب و اضطراب دروني قهرمان لرمانتف بدست مي دهد.بي شك انزوا براي روحي كه از عشقي بزرگ نمي سوزد مرگبار خواهد بود.موسيقي پروكفيف در تمام رپوتوارهاي بزرگ مدرن،نزديكترين موسيقي به احساسات و ادراكات مردم است.او با جوهري سخت و ناپيدا دست و پنجه نرم مي كند و سرشاري مكاشفه را از آن خود مي سازد.پروكفيف چون قارا قارايف در انديشه هاي خود سير مي كند.هنرمند مسووليتي عظيم بر دوش دارد.راهي را مي گشايد كه چه بسا آينده را مجذوب كند،او پيش مي رود زيرا خود رفتن سعادت،رهايي و بهشت است و نيكوس كازانتزاكيس جمله اي را در گوشم نجوا مي كند و من در انديشه ام تا به تو كه نزديكترين به من و احساساتم هستي آنها را از قول او تكرار كنم «بادبان بر كش ايمانت را در آغوش گير و بگذار هر چه پيش آيد خوش آيد» من و تو فرزند آذريم و نوه تندر،به ميل خويش برق مي زنيم و مي غريم و در مكتب مينياتور تبريز تب عاشقانه خود را به بادهاي عصر گاهش مي سپاريم در حاليكه بوي گلها اطلسي آن،هوس زيستن را در ما همچون آتش در باد زنده نگه مي دارد.

بهمن مه آبادي     بهار 83

 

  English

 

 

 

[ Home ] [Album ] [ Gallery ] [ News ] [ Voice ] [ About us ] [ Contact us ]

[ Creation ] [ Benedictus ] [ Gaiety ] [ Winter ] [ Fall ] [ Summer ] [ Violin ]